فنلاند
همه ما فنلاند را با سیستم آموزشی خیلی خفنش می شناسیم یا شاید هم با نوکیاش یا شایدم اصلا نمیشناسیم.به هر حال، فنلاند یک نمونه استثنائیه. یک کشور در شرق اروپا و همسایه دیوار به دیوار روسیه که با کشورهای اروپایی غربی هم تعاملات زیادی داره.از آمریکا هواپیمای f۱۸ خریده و همزمان ارتباط خودش با روسیه رو هم دارد.
فنلاند با تقریباً ۳۳۸ هزار کیلومتر مربع مساحت خشکی، از کشورهای شمالی اروپاست که از شرق با روسیه، از غرب با سوئد، و از شمال با نروژ همسایه است و جنوب غربی اونهم دریای بالتیک قرار دارد.
وقتی داشتم کتاب تاریخ فنلاند، نوشته هنریک مینآندر رو میخوندم، یه نکته خیلی واسم جالب و عجیب بود. این بود که فنلاند تقریباً ۱۸۸ هزار دریاچه کوچک و بزرگ داره که یادگار عصر یخبندان هستند. اگه این نکته رو توی کتاب نمیخوندم و یه جایی توی نت میخوندم یا میشنیدم، باورش واسم سختتر بود. خلاصه، به خاطر همین به فنلاند کشور هزار دریاچه هم میگن.
اولین علائم سکونت انسان غرب فنلاند پیدا شده، که میگن مربوط به انسان های نئاندرتال که ۴۰ هزار سال قبل زندگی می کردند. اما واقعیتش اینه که ما نمیخواهیم تاریخ فنلاند را از اون دوران شروع کنیم. پس سالها را به سرعت می آیم جلو.
فنلاندی های امروزی به طور کلی نتیجه مهاجرت از مناطق مختلفی، به خصوص از جنوب و غرب هستند. مهاجرت هایی که تا قرن سیزدهم میلادی هم ادامه داشته. در کل به خاطر بعد مسافت و فاصله از جوامع کشاورزی در اطراف دریای مدیترانه، روش های مدرن تولید در کشاورزی خیلی دیرتر و به آرامی به فنلاند رسیدن و به خاطر آب و هوای سرد و سرمای طولانی، کشاورزی توی جنوب و غرب فنلاند تازه ۴۰۰ سال بعد از میلاد مسیح شروع شده و تا اون سالها اکثر جمعیت پراکنده مردم، از طریق شکار و ماهیگیری یا ترکیبی از کشاورزی اولیه و غارت و دامپروری زندگیشون را می گذراندند
تاسیتوس، تاریخ نگار رومی تو سال ۹۸ بعد از میلاد، درباره فرهنگ و زندگی در حوزه بالتیک در مورد اقوام فنلاندی و فینها میگه که: آنها هم توسط انسان ها و هم توسط خدایان فراموش شدهاند. یعنی توی اون سالها تفاوت زیادی بین زندگی در سرزمینهای روم و نواحی بالتیک بوده.
با این وجود، بین سالهای ۴۰۰ تا ۸۰۰ بعد از میلاد، جمعیت و یکجا نشینی در مناطق ساحلی بالتیک به سرعت گسترش پیدا کرد و یک ساختار توسعه یافته اجتماعی را به وجود آورد. گسترش دامپروری و کشاورزی باعث ایجاد یک اجتماع با نظام ریاستی شد. در این دوره فئودالیسم ظهور کرد که این فئودال ها با همدیگه در رقابت بودند و خودشون رو شاه می دونستند.
تا این سالها، بیشتر جمعیت فنلاند در جنوب و غرب ساکن بودند. این خانواده ها و قبایل اتحاد هایی شکل دادن و حتی سوگند وفاداری به فئودالهای مرکز سوئد خوردن. کمکم مردم از جنوب و غرب به سمت شرق فنلاند یا شمال خلیج فنلاند مهاجرت کردند. مهاجرت این اقوام همزمان میشه با سرازیر شدن وایکینگها به شرق. وایکینگ هایی که تونستن با تسلط بر دولت نووگراد تو سال ۸۸۲ میلادی ساختار امپراتوری روسیه کیف رو پایه ریزی کنند.
این دوره برای فنلاند از لحاظ اقتصادی و فرهنگی اهمیت زیادی دارد. چون توی این دوره یک همبستگی ملی، از قرن دوازدهم میلادی شروع شده، و در پایان قرن سیزدهم منجر به وحدت فنلاند و سوئد در قالب یک دولت پادشاهی شد.
بعد از این کمکم زبان سوئدی در فنلاند رواج پیدا کرد، چون زبان حاکمان بود. این رو هم بگم که توی این تحکیم قدرت سوئد، کلیسای کاتولیک هم نقش مهمی رو داشت که جلوتر کمی به این موضوع میپردازیم.
بالاخره بعد از کلی درگیری تو سال ۱۳۲۳ میلادی، پیمان صلح نوتبورگ noteborg یا شلیسبورگ هم بهش میگن، بین دو پادشاهی سوئد و نووگراد بسته میشه و عملاً یک مرز سیاسی بین دو کلیسای شرق و غرب یعنی ارتدوکس و کاتولیک کشیده میشه.
قسمت عمده فنلاند امروزی تحت حاکمیت سوئد و کلیسای کاتولیک قرار داشت. اما در ادامه و تو سال ۱۳۹۷ میلادی، سه کشور سوئد دانمارک و نروژ با هم اتحاد می بندند و تحت سلطه یک پادشاه، اتحادیه کالمار رو تشکیل میدن. از نظر قانونی، این کشورها در امور داخلی خودشون مستقل بودند اما در نهایت سیستم اداری آنها به یک پادشاه ختم میشد. گاهی بین اعضای این اتحادیه اختلافات و درگیری هایی به وجود می آمد که این درگیری ها بیشتر به نفع فنلاند شد.
این تعارضات به فنلاند نقش بیشتری در بازیهای سیاسی میداد و از قرن ۱۴ و ۱۵ میلادی، ارزش اقتصادی فنلاند برای پادشاهی سوئد بیشتر شده بود و از سال ۱۳۶۲ میلادی، به حاکمان فنلاندی اجازه داده شد تا در فرایند انتخاب پادشاه سوئد مشارکت کنند. رقابت بین دانمارک و سوئد باعث جنگ های خونینی طی سالهای ۱۴۷۰ تا ۱۵۲۰ میشه که البته این جنگها تنها دلیل فروپاشی اتحادیه کالمار نبود.
سر یه جریاناتی، سوئدی ها قدرت بیشتری می گیرند و این تحکیم قدرت پادشاهی سوئد، در نهایت باعث فروپاشی شبکه، سه اتحاد چندملیتی در منطقه بالتیک شد. اتحادیه کالمار، اتحادیه شهرهای هانسا و اتحاد کاتولیک های اسکاندیناوی با پاپ در رم.
این شرایط برای فنلاند قصه ما، آغاز دوران سوئدی در تاریخ این کشور بود. تا اینجا که حدود سالهای ۱۵۴۰-۵۰ میلادیه، تاریخ فنلاند را نگه دارید یه نکته درباره مذهب بگم و باز دوباره بریم سروقت اتفاقات تاریخی.
مذهب در فنلاند
در حقیقت اروپای شمالی هیچ وقت در امپراتوری روم ادغام نشد و نزدیک به هزار سال از جهان مسیحیت هم دور بود. تنها از قرن ششم میلادی به بعد بود که کشیشان مسیحی شروع به توضیع کتاب مقدس، به عنوان یک راهنما برای افراد خارج از امپراتور روم کردن.
اولین علائم مسیحیت در قرن ششم به فنلاند رسید و از قرن هشتم تا نهم، نمادهای آنها روی جواهرات و مجسمه های هنری قابل مشاهدهان.روند تغییر دین در کشورهای بالتیک اغلب با خشونت همراه بود. در زمان وایکینگها، جنوب غربی فنلاند به دلیل ادغام اقتصادی با سوئد، باورها و آیینه مسیحیت زودتر گسترش پیدا کرده بود. از اونجایی که روسای وایکینگها خودشون به دلایل سیاسی، مسیحی شده بودند، پس هیچ مانعی برای مبلغان مذهبی، دیگه وجود نداشت و اینجوری میشه که اولین مناطق کلیسایی در اواخر قرن یازدهم در فنلاند ایجاد میشه.
کمکم در مرکز سوئد و شمال خلیج فنلاند، قدرت پادشاهی سوئد و کلیسای کاتولیک بر روسای محلی تثبیت میشه و صحبت کردن مردم به زبان سوئدی در جنوب غربی فنلاند، از قرن چهاردهم میلادی شروع میشه.
یک نکته درباره اسم فنلاند بگم، خود فنلاندیها به فنلاند سوئومی Suomi میگن. یعنی همون سرزمین فینها و در سوئدی بهش فنلاند میگن. اما این کلمه فنلاند، اولین بار به طور رسمی تو سال ۱۴۱۹ میلادی به عنوان یک واژه برای قلمروی شرقی پادشاهی سوئد مورد استفاده قرار میگیره.و در دهه ۱۴۴۰ این نام به عنوان یک قانون تصویب میشه.
یکم سال ها رو بیایم جلوتر تا برسیم به جنبش پروتستانها. مارتین لوتر کشیش آلمانی، دو سال ۱۵۱۷ میلادی شروع به انتقاد از قوانین پاپ کرد و تنها طی هفت سال، پادشاه سوئد اتصال خودش با کلیسای رم را قطع کرد و بر اساس مباحث لوتر، اموال کلیسا را متعلق به مردم دونست و همه را توقیف کرد.
اما یکی از افرادی که در آینده مذهب فنلاند بسیار اثرگذار بود، شخصی به اسم میکائیل آگریکولا بود. آگریکولا رو اصلاحگر یا رفرمیست فنلاند میشناسن. کسی که شاگرد لوتر بود و نقش مهمی در نشر افکار لوتر داشت. همون افکاری که بر اساس آنها ارتباط با خدا یک امر شخصی و بدون واسطه بود. یعنی میگفت که برای ارتباط با خدا، حتما نیاز نیست که یک واسط مثل کلیسا یا کشیش وجود داشته باشه و هرشخص خودش میتونه با خدا ارتباط بگیره. که این مسئله قدرت کلیسا را زیر سوال میبرد.به عقیده این افراد، همه مسیحیان می توانند کتاب مقدس را بخوانند که پیش نیاز اون، سواد آموزی مردم و دسترسی به ترجمه انجیله. به خاطر همین، بخشی از کتاب مقدس رو به زبان فنلاندی ابتدایی، ترجمه میکنه و مینویسه.
جالبه تا قبل از اون هیچ متن مقدسی به زبان فنلاندی چاپ نشده بود. چون زبان فنلاندی تنها یک زبان شفاهی بود و فاقد ساختار دستوری برای نوشتن بود. زبان دربار و اشراف، سوئدی بود و زبان کلیسا کاتولیک هم لاتین بوده و این نشون میده که چرا تا قبل از اصلاحات، هیچ متن مقدسی به زبان فنلاندی وجود نداشته. بعد از اصلاحات نماز ها و نیایش ها به زبان لاتین کمکم ترک شد و مثل بقیه خدمات کلیسا، به زبان بومی انجام می شدند. و این جوری میشه که جمعیت بیشتر فنلاند، مسیحیِ لوتری میشن و همچنان هم این مذهب توی فنلاند پرطرفدارین مذهبه.
جنگ های پادشاهی سوئد و روسها هیچوقت تمومی نداشت. ولی با پیروزی سوئد تو سال ۱۶۱۷ میلادی، پیمان صلح استولبوا Stolbova که امیدوارم تلفظشو درست گفته باشم، بین دو پادشاهی امضا میشه که بر اساس اون، سرزمین های شمال و شرق فنلاند هم به پادشاهی سوئد اضافه میشن. بر اساس این پیمان،روسیه از منطقه بالتیک بیرون رونده میشه و سوئد به عنوان قدرت اقتصادی و امنیتی منطقه شناخته میشه. تا سالهای ۱۷۲۱ که روسیه دوباره در جنگ ها پیروز میشه و تسلط سوئد در منطقه بالتیک از دست میره. در ادامه و تو سال ۱۷۴۳ هم دوباره روسیه بخشهای دیگری را از سوئد میگیره.
دیگه عملاً فنلاند به دو بخش سوئدی در غرب، و روس در شرق تقسیم شده بود. طی این سالها، روسها سرزمین های خودشان را گسترش داده بودند. از جنوب تونسته بودن با شکست عثمانی ها، به دریای سیاه برسند. سوئدیها هم که میبینن روسها با عثمانی ها درگیرن، دوباره تو سال ۱۷۸۸ با هدف پس گرفتن سرزمین هایی که طی سالهای ۱۷۲۱ تا ۱۷۴۳ از دست داده بودند، جنگ با روسها را شروع می کنند ولی دوباره شکست می خورند.
پادشاهی سوئد دیگه اون اقتدار قبلی رو نداشت و این شرایط ادامه داشت تا اینکه ناپلئون توی فرانسه و اروپا ظهور میکنه. با روی کار اومدن ناپلئون، تغییراتی توی روابط دولت ها به وجود میاد که به این جزئیات زیاد نمی پردازیم. همینقدر کافیه بدونیم که بر اثر این حوادث، روسها تو سال ۱۸۰۸ ارتش سوئد و فنلاند را تحت فشار قرار می دهند و در نهایت می توانند فنلاند را تصرف کنند. سوئد توان حفظ فنلاند را نداشت و روسیه هم قصد پس دادن اون رو نداشت. و اینجوری فنلاند تبدیل به امیر نشین روسیه میشه. فنلاندی که تقریباً ۶۰۰ سال تحت نفوذ سوئد بود.
اما تاسیس حکومت خودمختار فنلاند، در دل امپراتوری روسیه، سهم مهمی در استقلال فنلاند داشت که در ادامه بیشتر بهش میپردازیم.تو سال ۱۸۱۲ امپراتوری روسیه دستور میده پایتخت فنلاند از شهر تورکو Turku به شهر هلسینکی منتقل بشه. در بهار همین سال هم یعنی ۱۸۱۲ ، تزار روسیه، الکساندر اول، با پادشاه سوئد یعنی کارل چهاردهم، یک پیمان سری در مقابل ناپلئون با هم می بندند.
حتی قبل از این پیمان هم، پادشاه سوئد به روسها فهمونده بود که قصد پس گرفتن فنلاند رو نداره و هدفش، گسترش به سمت غرب و تصرف نروژه. اما دو سال بعد، یعنی سال ۱۸۱۴ ، سوئد و نروژ هم جنگها رو کنار میذارن و متحد میشن و اینجوری سوئد به مدت دو قرن، وارد یک دوره صلح طولانی میشه. به عبارت دیگه، از دست دادن فنلاند برای سوئد صلح طولانی را به همراه داشت، اما از اون سمت برای فنلاندیها هم تبعات وآثار زیادی داشت.
فنلاند شکل یک منطقه روسی رو گرفت، اما در نهایت با توجه به سیستم اداری اون، به صورت یک دولت خودمختار اداره میشد. در دهههای ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۰ ، سوئد سرزمین قدیمی پدری، تنها به عنوان یک خاطره قدیمی در حافظه ها مونده و مردم دیگه قبول کرده بودند که برگشت به این روزها تقریبا محاله. گرچه روسها نسبت به بقیه مناطقی که تصرف کرده بودن، زیاد به فنلاند سخت نگرفتن و حتی زبان اونها رو تغییر ندادن و فنلاند رو بصورت یک ایالت خودمختار اداره کردن، اما در نهایت این شرایط، باعث بیداری ملی فنلاندیها شد.
از مدتها پیش تلاش برای ایجاد مفاهیم یک ملت، بین روشنفکران فنلاندی شروع شده بود. مخصوصا بعد از جنگ های ناپلئون که ایدئولوژی ناسیونالیسم یا ملی گرایی را توی اروپا گسترش داد، این فعالیت ها بیشتر شد.
شعار «سوئد ما دیگر مشتاق نیستیم، روسیه ما نمی توانیم با شما باشیم، پس بیایید فنلاندی باشیم» از همون سالهای ابتدایی اتحاد با روسیه بین روشنفکران رواج پیدا کرد.
جدایی از سوئد، برای اولین بار زبان فنلاندی را در یک وضعیت اکثریت زبانی قرار داده بود و کمکم تحقیقات بیشتری درباره لغات و گرامر این زبان انجام میشه. تو سال ۱۸۱۶ گوستاف رنوال renvall فرهنگ لغات فنلاندی آلمانی لاتین رو منتشر میکنه. بعد از اون تو سال ۱۸۳۵ الیاس لنرت Lonnrot اشعار فولکلور و مردمی فنلاند را جمعآوری میکند. این وسط، حماسه کالِوالا، حماسه فنلانده که اونو یکی از عوامل الهام بخش برای بیداری مردم فنلاند میدونن که در نهایت تمام این عوامل، باعث استقلال فنلاند از روسیه در سال ۱۹۱۷ میشه.
گفتیم که، حتی تا پیش از جدایی، شرایط فنلاند خاص و ویژه بود. در هیچ کجای امپراتوری روسیه، وضعیتی شبیه فنلاند وجود نداشت. هر قانون برای دوکنشین فنلاند به صورت ویژه تصویب میشد. چون دولت محلی اونهم ویژه بود. این شرایط باعث ایجاد یک شکاف عظیم بین فنلاند و امپراتوری روسیه شده بود.
جالبه، پارلمان فنلاند بین سالهای ۱۸۶۳ تا ۱۹۰۶ ، ۴۰۰ قانون تصویب کرد. قوانینی که زمینه را برای ایجاد یک جامعه دموکراسی و توسعه سرمایه داری آماده کردن. در این سالها، دو گروه ملی گراها و لیبرالها در فنلاند فعالیت میکردند و با اینکه تفاوت هایی در ایدئولوژی داشتند، اما هر دو گروه دنبال این بودند که مانع بلعیده شدن فنلاند توسط امپراتوری روسیه بشن.
مخالفت و جدایی از روسیه
سالهای ۱۸۹۹ تا ۱۹۱۷ رو، دوره روسی سازی فنلاند و مخالفت فنلاندی ها میدونن. توی این سالها مقامات روس برای نزدیک کردن دوکنشین فنلاند به روسیه تلاش های زیادی کردند. این در حالی بود که فنلاند توی این سال ها از نظر اجتماعی و فرهنگی دوران طلایی خودش را طی میکرد و همین توسعه اجتماعی فنلاند، باعث مقاومت در مقابل دولت مرکزی روسیه بود. کشمکش های زیادی بین فنلاندیها و امپراتوری روسیه وجود داشت تا اینکه جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ شروع میشه.
این جنگ باعث افزایش محدودیت در زندگی عمومی مردم شد که همین مسئله، خودش التهاباتی رو توی جامعه به وجود آوردن. نیروهای نظامی آماده در فنلاند به ۱۰۰ هزار نفر رسیده بود، چون، روسیه از حمله آلمان از طریق فنلاند به سن پترزبورگ میترسید.
فنلاند در سه سال اول جنگ کاملاً در سکون و آرامش بود، اما روسیه به خاطر شکست ها و مشکلات داخلی، دچار آشوب و بی نظمی شده بود، که در نهایت باعث انقلاب بلشویک ها در روسیه میشه. اتفاقاتی که قبلاً به طور مفصل دربارهاش صحبت کردیم.
بعد از انقلاب روسیه در پاییز ۱۹۱۷ ، فنلاند از این فرصت استفاده میکنه و استقلال خودش رو اعلام میکنه. و اینجوری فنلاند بعد از اینکه بیش از ۱۰۰سال، بخشی از روسیه بود، برای اولین بار در تاریخ، به عنوان یک کشور مستقل شناخته شد. اما خیلی زود فنلاند درگیر جنگهای داخلی میشه. جنگ داخلی کوتاه مدت، ولی خونین که بین دو گروه سرخ و سفید ها رخ می ده و فنلاند رو به آشوب میکشونه.
توی این جنگ، سرخ ها همون کمونیست هایی بودند که توسط روسیه حمایت میشدند، و سفیدها همون راستگراهایی بودند که روی کمک آلمان برای مقابله با کمونیستها حساب کرده بودند. عملاً فنلاند تبدیل به یک مهره سرباز پیاده، در مذاکرات صلح بین آلمان و دولت بلشویکها محسوب میشد. هر دو طرف، یعنی آلمان و روسیه، به خاطر نزدیکی فنلاند به پتروگراد یا سن پترزبورگ، به فنلاند یک نگاه استراتژیکی داشتند و به خاطر همین، هر دو کشور مایل بودند که متحدان خودشون رو در فنلاند به قدرت برسونن.
سرخها و سفید ها کشتار زیادی را به راه انداختند و دهها هزار نفر از مخالفان خودشون رو کشتن. توی این جنگ داخلی، عموماً افسرانی که گارد سفیدها را فرماندهی می کردند، افسرانی بودند که در ارتش امپراتوری روسیه خدمت کرده بودند و بعد از فروپاشی ارتش روسیه تزاری، به فنلاند برگشته بودند. فرمانده این افسران، شخصی به اسم گوستاو مانرهایم، که سه دهه در ارتش روسیه تزاری خدمت کرده بود.
مانرهایم رو پدر فنلاند مدرن هم میدونن، کسی که تونست توی جنگ داخلی، کمونیستها رو شکست بده و عملاً فنلاند رو از دست کمونیستها نجات بده.با پیروزی سفیدها، نظام جمهوری توی فنلاند ایجاد میشه و دولت جدید جمهوری فنلاند، توسط همسایه هاش به رسمیت شناخته میشه. طی این سال ها، و تا آغاز جنگ جهانی دوم، فنلاند تونست خودش رو راه ببره و حتی به رشد اقتصادی پنج درصد برسه. حتی در سال ۱۹۳۸ تولید ناخالص داخلی فنلاند، به سطح کشورهای موفق اقتصادی مثل فرانسه و هلند رسید. با این حال کمکم جنگ جهانی دوم شروع میشه و فنلاند جوان، به بزرگترین چالش خودش تو سال ۱۹۳۹ رسید.
جنگ زمستانی
استقلال فنلاند طی جنگ جهانی اول و به خاطر ضعف دو قدرت اصلی اروپا یعنی روسیه و آلمان رخ داد. اما در تابستان ۱۹۳۹ وضعیت کاملاً متفاوت شده بود. هر دو قدرت دوباره جون گرفته بودند و حریصانه منتظر بودند تا دوباره توسعه ارضی بدن. توی نوامبر ۱۹۳۹ مسکو از فنلاند می خواد که مرزهای خودش را عقبتر بکشه و بخشی از خاک خودش را تقدیم روسیه کنه. چرا؟
چون شهر لنینگراد یا همون سن پترزبورگ، که یکی از مهمترین شهرهای روسیه است، فاصله زیادی از مرز نداره و روسها می ترسیدند که آلمان با استفاده از فنلاند به این شهر و به روسیه حمله کنه. به خاطر همین از فنلاند میخواد که هم مرزهایش را عقب تر ببره، و هم اجازه تاسیس پایگاه توی فنلاند رو بده.
البته شوروی این درخواست را از بقیه کشورهای حوزه بالتیک، یعنی استونی، لتونی و لیتوانی هم میکنه که آنها اجازه تاسیس پایگاه را به شوروی می دهند. اما فنلاندی ها با این کار مخالفت میکنند. وقتی فنلاند کوتاه نمیاد، استالین رهبر شوروی، دستور حمله به فنلاند را صادر میکنه و در صبح ۳۰ نوامبر ۱۹۳۹ جنگ فنلاند و شوروی رسماً شروع میشه.
قبل از شروع جنگ توی فنلاند نظرات مختلفی وجود داشت، یه عده میگفتن نمیتونیم با شوروی در بیفتیم پس بهتره بخشی از زمینها رو بدیم و در عوض استقلال فنلاند را نگه داریم. اما در مقابل بودن عدهای که می گفتند، اگه الان تسلیم بشیم، استالین دوباره درخواست های بیشتری میکنه و هر بار باید تسلیم خواستههای اونا بشیم. بعدها اتفاقات نشون داد که این عده همچین بیراه هم نمیگفتن.
اما از ابین افراد سرشناس، مارشال مانرهایم ۷۲ ساله، جزو همون دسته از افرادی بود که میگفت با دادن امتیازات کوچیک، میتونیم از جنگ جلوگیری کنیم و کلا مخالف جنگ بود. اما وقتی جنگ شروع میشه، نظرش رو تغییر میده و با تمام وجود به دفاع از کشورش می پردازد.
جنگی که در سرتاسر اون، ارتش شوروی، برتری عددی قابل توجهی نسبت به فنلاند داشت. اما سرمای قطبی، مناطق جنگلی، نیروهای اسکی باز و همچنین جنگ های چریکی ارتش فنلاند، تلفات زیادی به ارتش سرخ شوروی وارد کردن.
توی این جنگ ۳ ماهه که به جنگ زمستان شهرت داره، هزاران فنلاندی کشته شدند، اما تونستن چندین برابر به نیروهای شوروی تلفات وارد کنند. شوروی توی این جنگ خیلی هزینه داد و از اون طرف فنلاندیها هم پا پس نمیکشن. ام اونا تنها مونده بودن، قدرت های غربی کمکی به فنلاند نکردند و به خاطر همین، فنلاندیهای درمانده از جنگ، در نهایت طرح صلح مسکو رو قبول میکنند. شوروی اون مناطقی را که تونسته بود تصرف کند، طبق این پیمان صلح به خاک خودش اضافه میکنه، اما با این وجود باز هم، همه فنلاند رو پیروز میدان می دونستند فنلاند تونسته بود به هدفش برسه، یعنی پرهزینه کردن جنگ برای شوروی، و حفظ استقلال کشور. ارزش این کار فنلاند زمانی بیشتر روشن شد که چند ماه بعد،شوروی تمام کشورهای حوزه بالتیک رو بلعید و همه رو به قلمرو خودش اضافه کرد. بلایی که اگه فنلاند مقاومت نمیکرد، احتمال خیلی زیاد سرش میومد.
در تمام این مدت هنوز آلمان و شوروی با هم متحد بودند و شرق اروپا را بین خودشان تقسیم کرده بودند. اما در ادامه وقتی استالین و هیتلر در مقابل هم قرار می گیرند، فنلاند هم سمت هیتلر میره و در طرف آلمان دوباره با شوروی می جنگد. توی این جنگ جهانی، فنلاند برای استقلال خودش ناچار بود با یک قدرت بزرگ متحد بشه و از بین گزینهها، آلمان بهترین گزینه برای آنها بود. پس فنلاند دوباره وارد جنگ میشه و در کنار آلمان در نبرد با بارباروسا مشارکت میکنه و به ارتش سرخ فشار میاره.
اما میدونیم که، در نهایت بخت با آلمان و متحدانش یار نبود. آلمان شکست میخوره و فنلاند هم که متحد آلمان بود، در سمت شکست خورده ها قرار میگیره. با پایان جنگ، نوبت به تقسیم غنائم و تصمیم گیری درباره کشور های شکست خورده میشه. اما کشورهای پیروز، زیاد به فنلاند سخت نمیگیرند و استقلال آن را به رسمیت می شناسند. چون با این که فنلاند متحد آلمان بود، اما توی همه موارد، با آلمان همکاری نمی کرد. با این توصیفات، حملات فنلاند بیشتر دفاعی تشخیص داده شد و به همین خاطر، فنلاند نه تجزیه شد و نه به خاک کشور دیگهای ضمیمه شد.
خلاصه اینکه در جنگ زمستان، جنگ جهانی اول و جنگ لاپلند که بین فنلاند و متحد سابقش، آلمان نازی، در سال ۱۹۴۵ اتفاق افتاد، در مجموع ۹۴ هزار نفر از سه میلیون و هفتصد هزار نفر فنلاندی، جان خودشان را از دست میدهند. گورستان Hietaniemi توی هلسینکی، یادگار جنگ زمستانه که قبر های زیادی از آن دوران باقی ماندن.
اما بجز این موارد، یک نکته دیگه هم از جنگ زمستانه هست که فنلاندی ها خیلی بهش افتخار میکنن. سیمو هایها، تک تیراندازیه که توی جنگ زمستانه میگن بیش از ۵۰۰ نفر رو در مدت صد روز کشته یعنی میانگین روزی ۵ نفر و با این آمار بهترین تکتیرانداز دنیا رو یدک میکشه. حالا به این آمار و ارقام زیاد کاری ندارم، فقط خواستم بگم که فنلاندیها علاوه بر مانرهایم، به این تکتیرانداز هم زیاد افتخار میکنن.
رفاه و بیطرفی
داستان فنلاند بعد از جنگ جهانی دوم خیلی جالب و عبرتانگیز میشه. بعد از جنگ، وارد دوره جنگ سرد میشیم، دورهای که بین بلوک شرق و غرب رقابت سختی وجود داشت و هر دو جبهه به دنبال جذب متحدان و روی کار آوردن دولتهای حامی خودشون در کشورهای مختلف بودن. توی این شرایط، فنلاندی که دیوار به دیوار شوروی بود، میتونست چیکار کنه؟ چه راهی داشت که استقلال خودش رو نگه داره؟
فنلاند میدونست که اونقدر توان نداره که در مقابل شوروی بایسته و توی جنگهای قبلی هم فهمیده بود که اصلا نمیشه رو حمایت کشورهای غربی حساب کنه. پس اومد کمی از ایدئولوژی که داشت عقب نشینی کرد و کمی دموکراسی رو فدای خواستههای شوروی کرد، چرا؟
فقط واسه اینکه به شوروی نشون بده که قرار نیست تهدیدی برای اونها باشه. کاری کرد که بهش اعتماد کنن. بدون اینکه حزب کمونیست توی فنلاند روی کار باشه، خودشون سعی کرد با شوروی کنار بیان، اما همزمان غرب رو هم نگه داشتن. اونا به قضیه بصورت صفر و یک نگاه نکردن! یعنی نگفتن شوروی تا ابد دشمن ماست و یا از اون سمت نیومدن همه تخممرغهاشونو توی سبد شوروی بذارن. یعنی اومدن سیاست بیشرفی انتخاب کردن. به غرب تضمین دادن که به بلوک شرق نمیپیوندن و به شوروی هم اطمینان دادن که عضو ناتو و بلوک غرب نمیشن.
اما این تصمیم فنلاندیها در اقتصادشون خیلی موثر بود. اونا با هر دوطرف قراردادهای تجاری بستن و تونستن صنعتشون رو رشد بدن.رشد تولید ناخالص ملی فنلاند سریعتر از بقیه کشورهای اروپای غربی بود و تا پایان دهه 70 میلادی به جمع سه کشور ثروتمند اروپا پیوست.فنلاندی که دیدیم چطور به این نقطه رسید، چطور نوکیا رو پرورش داد و تونست بر قله بازار تلفن همراه دنیا بایسته.
اینجا دیگه داستان تاریخ فنلاند رو به انتهای میرسونیم، اما پیش از خداحافظی، جاداره از فرزانه عزیز در فنلاند تشکر کنیم که انگیزه ساخت این قسمت شد و اطلاعات بسیار خوبی از این کشور باهامون به اشتراک گذاشت. یکی از نکاتی که فرزانه بهمون گفت و اصلا تو هیچ کتابی دربارهاش نخونده بودیم این بود.
فرزانه میگفت با یکی از افراد مسن توی فنلاند صحبت میکرده و وقتی فهمیده فرزانه ایرانیه، خوشحال شده و از ایران تعریف کرده. میگفت خیلی درباره ایران و شاه ایران میدونست. مثل اینکه ایران و فنلاند قبل از انقلاب رابطه خوبی داشتن و بعد یه فیلمی رو فرستاد که توی اون شاه و ملکه ایران از فنلاند بازدید کردن و مورد استقبال قرار گرفتن.